قالب پرشین بلاگ


روستای زیبای جمیزقان
روستای زیبای جمیزقان |جمزقان|دهستان قاهان| قم و امامزاده هادی و طبیعت بکر و زیبای روستای جمیزقان
با سلام به همه همشهریان عزیز

به مناسبت میلاد پیامبر رحمت و ریئس مذهب جعفری سامانه پیامکی روستا افتتاح گردید

برای عضویت در سامانه یک پیامک بدون متن به شماره 100070100070 ارسال نمایید

و یا می توانیید مشخصات شامل

نام و نام خانوادگی

نام پدر

سن

محل سکونت

را به شماره 100070100070 ارسال کنید

مشخصات جهت شناسایی درست اهالی می باشد و هیچگونه استفاده ای ندارد تا بتوان پیام های تفکیکی بتوان فرست

با تشکر فهیمی

[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 20:38 ] [ فهیمی ]
1 مطلب در وصف پیامبر (ص) از زبان معلم

و تاریخ آن گوشه ایستاده است، گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد ...

متنی که در ادامه می خوانید از کتاب "هبوط" دکتر علی شریعتی به مناسبت سالروز بعثت پیامبر گرامی گلچین شده است.

«سال ها گذشت و گذشت و تاریخ، این خبرنگار کنجکاو و پر تلاش و خستگی ناشناسی که همه جهان را همیشه پرسه می زند و هر جا خبری هست حاضر است و در هر گوشه ای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر جا که باشد به شتاب می رساند، اکنون به مدینه آمده است، اینجا خبرهاست، مردی پس از پانزده سال تنهایی و انزوای در غار حراء و تفکر در خلوت خاموش شب های ستاره باران آسمان کویر، بر دامنه کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است و با اندیشه ای که از پیام های اسرارآمیز آسمانی بارور است، با خیالی که در تنهایی ساکت پانزده سال تفکر و تامل های بلند و عمیق با خویشتن لطافت شعر و جذبه سحر یافته است، با دلی که در زیر باران های وحی، باغ های خرم سبزی در آن شکفته است و با روحی که نوازش مرموز و مهربان دست الهام رنگ ها و لکه ها و غبارهای پلیدی زندگی خاکی و آلودگی های غلیظ را شستشو داده است و وزش نسیم های ناپیدای رحمت خداوندی او را در رهگذر خویش خشک کرده و عشقی به لطافت روح فرشتگان، به جذبه نیرومند خورشید.

و تاریخ به این مرد می نگرد، به اینکه پس از پانزده سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درونِ ملتهب و مرموزش، دست و پایش مرتعش از زلزله ای که به روح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد: ای مردم! بت های خویش را بشکنید! از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بی درد و پست به درآیید، پرواز کنید، این دل آسمان، این بام بلند آرزوهای بزرگ، این خدای پرشکوه که جامه آسمان را در بر دارد و اشک های ستارگان را بر گونه و با چشم خویش، خورشید، شما را هر روز می نگرد تا از شما یکی از این مرداب برآید و به سوی او پر کشد!

ای مردم! در میان شما کیست که پیام مرا بشنود؟ ای مردم! سینه من گنجینه پنهانی صدها پیامی است که در تنهایی پانزده سال ریاضت، عبادت و تفکر در غار، در دل کوهستان، در قلب شب های درازی که شما در بسترهای آرام خود خفته بودید و من بیدار بودم، در زیر باران مهتاب های هر شب، در گفت و گوی پنهانی خویش با ستارگان خاموش، بر روی هم انباشته ام، بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغام های بسیاری که برای گفتن بیتابی می کنند و چنان به خشم بر دیواره سینه ام می کوبد که استخوان های ناتوانش به فغان می آیند...... ای مردم! کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی را که جانم را به ستوه آورده است برگیرد؟ با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بر دارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد؟ مرا سبکبارتر کند... در میان شما کسی نیست که به یاری من بشتابد؟

و تاریخ ایستاده است و می نگرد، مرد را و مردم را! و می بیند که صدها و هزارها عرب بدوی، از مدینه و مکه، از قریش و بنی هاشم و حتی از خانواده عبدالمطلب،خانواده شخص پیغمبر، همه بر او ازدحام کرده اند و او را همچون کسی که گویی نمایش می دهد در میان گرفته اند و با چشمان احمق و دهان های زشت و سیاهی که از تعجب بازمانده اند و هر یک به خمیازه غاری و یا حفره قبری می مانند مرد را می نگرند، فریادهایش را می شنوند، التهاب هایش را می بینند، می بینند.

این مردم، مهاجر، انصار، قریش و بنی هاشم،همه گرداگردش را گرفته و با لبخندی آرام و چشمانی بی درد و قیافه ای شکفته از خوشحالی، سری تکان می دهند و با خود می گویند: آفرین، آفرین، عالی است، عالی، به به، به به! خیلی هنرمند است، چه خوب بازی می کند.... این مرد باعث افتخار ماست ....... تا حالا در عرب کسی مثل او نیامده ....... و مرد همچنان فریاد می کشد، مردم را می خواند: آیا کسی نیست که این بار، این آوار! و مردم همچنان ایستاده اند و می نگرند و لذت می برند و افتخار می کنند، به به به به!!!

و تاریخ آن گوشه ایستاده است و از دور می نگرد، زیر لب لبخند تلخ و دردناک دارد،گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد، این مهاجران و انصار و از خود می پرسد آیا از میان اینان کسی پیش نخواهد آمد؟....... پیش نخواهد آمد تا ببیند که این پیغمبری که در انبوه مومنان صادقش چنین بی کس و بیگانه و مجهول مانده است چه می گوید؟ چه می کشد؟ چه می خواهد؟ آن بار سنگین، آن آوار خفقان آوری که از آن این هه می نالد چیست؟ او را کمک کند، او را سبکبارتر کند........

اما هیچکس قدم پیش ننهاد، پیغمبر، تنها فریاد می کشید و به خود می پیچید، صدایش گرفته بود و چهره اش خسته و شکسته شده بود و قومش،مهاجران و انصارش، همچنان ایستاده بودند و او را می نگریستند، می ستودند، مباهات می کردند، به!به به! عالی است!
و تاریخ همچنان از دور می نگریست و با لبخندی پنهانی و تلخش می گریست و زیر لب به درد می گفت: "پیغمبری اولوالعزم، صاحب کتاب و رسالت! و در میان انبوه امتش اینچنین غریب! در میان انبوه قومش اینچنین بیگانه، در انبوه خاندان و عشیره اش این چنین تنها! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش این چنین مجهول! پیامبری معجزه اش کتاب و امتش امی!شترداران دلال پیشه سازندگان گور برای دفن زنده دختران خویش! که یعنی حمیت، یعنی غیرت"

ناگهان!
تاریخ بر خود لرزید! ناگهان چه می بینم؟برخاست، سرکشید، نزدیک آمد، با گام های کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمده، تندتر کرد، به میان صف مهاجران و انصار آمده، درصف مقدم یاران، یک قدم جلوتر، به طرف جلو خم شد...
چه می بینم؟ این کیست؟ این مسافر کیست؟ این عرب نیست، پیداست از سفری دور می آید، پیداست که سال ها آواره بوده..... پیداست که از کویری سوخته می رسد.

اِ، این چهره را می شناسم! او را دیده ام.....این همان.....در کنار آن آتشکده........ها.......در آن کلیسا......... که از پنجره ناگهان به بیرون پرید...... این سلمان است!
و بعد سلمان ماند، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و"سلمان منا" شد و صاحب سرّ "پیام آور"شد و محمد با او، خود را در انبوه مهاجران و انصار،آن کوه سنگینی را که برسینه اش آوار شده بود سبک تر احساس می کرد چه، سلمان بخشی از آن را بر دوش جانش گرفت، هرگاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند، در چشمه ای نا آشنای او ناله می کرد، در گفت و گوی با او فریاد می زد و آسوده می شد.

اما، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه، چاه های نخلستان ها صاحب سری نداشت، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستان ها پنا برد؟ چرا تنها بنالد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟ اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟ در میان شیعیان نیز تنهاست. علی از محمد تنهاتر است! محمد سلمان را یافت اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند... از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت....»

[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 22:22 ] [ فهیمی ]
فصل پاییز ارام و سکوت در روستای جمیزقان در حال گذر است.

غروب ارام روستای جمیزقان

رودخانه پاییزی جمیزقان

خزان پاییزی جمیزقان


برگ ریزان جمیزقان


برگهای رنگین کمانی در جمیزقان


شکوفه کردن بیدمشک از پاییز در جمیزقان

امامزاده هادی روستای جمیزقان و عبور پاییز از کنار ان

امامزاده هادی (ع) جمیزقان قم



برچسب‌ها: عکسهای پاییز جمیزقان
[ دوشنبه یازدهم آذر 1392 ] [ 0:22 ] [ فهیمی ]

مهرتان پاینده .

به قول میلاد عرفان پور :

 

تلخ است که لبریز حقایق شده است

زرد است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی و گر نه می فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است

 

. خزان نامه ... شاعر : م .آزاد.... بخش هایی از این شعر انتخاب شده که مربوط به پاییز باشد

من متولدِ پاييزم،

فصل ِ زردی

فصل ِ بادِ وحشی

فصل ِ شاعرهای پير

فصل ِ نقاشان بی نظير

کس چه می داند!

شايدم بس دلگير!!

 

.

راستي چه کسی می گفت؟

« زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون است »

گويا سهراب هم تر شده بود...!

 

 

من متولد پاييزم

فصل ِ دلسردی عشق

فصل ِ افتادن ِ برگ

فصل ِ تولد ِ رنگ!

 

و تـــو هم، متولد پاييز

تو هم ســرد!

تو هم بــاد!

من متولد پائيزم

فصل ديدن رنگ در بعد نگاه

فصل آرامش دل

فصل غوغای نگاه!

فصل خواهش

 

فصل سايه

فصل باران

بـــاران!

 

۲. باغ من ... مهدی اخوان ثالث

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش

باغ بي برگي

روز و شب تنهاست

با سكوت پاك غمناكش

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولاي عرياني ست

ور جز اينش جامه اي بايد

بافته بس شعله ي زر تا پودش باد

گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد

يا نمي خواهد

باغبانو رهگذاري نيست

باغ نوميدان

چشم در راه بهاري نيست

گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد

ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد

باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟

داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت

پست خاك مي گويد

باغ بي برگي

خنده اش خوني ست اشك آميز

جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاييز

 

عزیزکان بخوا بید به امید فردا

 

3. پاییز عاشق ....

زرد است كه لبريز حقايق شده است

تلخ است كه با مرگ موافق شده است

عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي ...

پاييز ، بهاريست كه عاشق شده است

 

 

 

4. پاییز .. جلیل صفر بیگی

از عمر همیشه حاصلم پاییز است

انگار که در آب و گلم پاییز است

در فصل غریبه ها مرا دفن نکن

تاریخ تولد دلم پاییز است !

 

5. شعر پاییز درو ...سیاوش کسرایی

پاییز

پاییز برگریز گریزان ز ماه و سال

بر سینه سپیده دم تو نوار خون

آویختند

با صبحگاه سرد تو فریاد گرم دوست

آمیختند

پاییز میوه سحری رنگ سخت وکال

واریز قصر اب تو در شامگاه سرخ

نقش امیدهای به آتش نشسته است

دم سردی نسیم تتو در باغ های لخت

فرمان مرگ بر تن برگ شکسته است

دروازه ها گشودی و تابوت های گل

از شهر ما گریخت

عطر هزار ساله امید های ما

بارنگ سرخ خون

بر خاک خشک ریخت

فردای برف ریز

پاییز

هنگام رویش گل یخ از کنار سنگ

ای ننگ ای درنگ

قندیل های یخ را

چه کسی ذوب می کند ؟

وین جام های می را چه کسی آورد به زنگ ؟

پاییز

ای آسمان رقص کلاغان خشک بال

گل خانه شکسته در شاخه های فقر

دراین شب سیاه که غم بسته راه دید

کو خوشه ستاره ؟

کو ابر پاره پاره ؟

کو کهکشان سنگ فرش تا مشرق امید ؟

وقتی سوار هست و همآورد گرد هست

برپهنه نبرد سمندر دلاوران

چوگان فتح را

امید برد هست

آویزهای غمزده برگهای خیس

وی روزهای گس

چون شد که بوسه هست و لب بوسه خواه نیست ؟

چون شد که دست هست و کس نیست دسترس ؟

در سرزمین ما

بیهوده نیست بلبل آشفته را نوا

در هیچ باغ مگر باغ ما سیاه

یک سرخ گل نمی شکفد با چنین صفا

یک سرگشت نیست چنین تیره و تباه

در جویبار اگرچه می دود الماس های تر

و آواز خویش را

می خواند پر سوزتر شبگیر رهگذر

لیکن در این زمان

بی مرد مانده ای پاییز

ای بیوه عزیز غم انگیز مهربان

 

6. پاییز ...منصور اوجی

باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ

باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور

پنجه های التماس هر درخت خشک

آسمان و چشمه های فواره هایش کور

عصر و از آهنگ غم سرشار

باد و قیچی های ناپیدای او در کار

هر فرو افتادن برگی پیام مرگ

باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ

 

 

 

 

7. مهدی اخوان ثالث"من این پاییز در زندان ....

 

 

 

 

درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم

جهان، گو، بی صفا شو ، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز

درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم

درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی ، از آن شادم

که با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارم

پسندم مرغ ِ حق را ، لیک با حقگویی و عزلت

من اندر انزوای خود ، نوای دیگری دارم

شنیدم ماجرای هر کسی ، نازم به عشق خود

که شیرین تر ز هر کس ، ماجرای دیگری دارم

اگر روزم پریشان شد ، فدای تاری از زلفش

که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم

من این زندان به جرم ِ مرد بودن می کشم، ای عشق

خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است-

- و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن

جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم

صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم

ولی پاییز را در دل ، عزای دیگری دارم

غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین : پاییز

گه با این فصل ، من سر ّ و صفای دیگری دارم

من این پاییز در زندان ، به یاد باغ و بستانها

سرود ِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارم

هزاران را بهاران در فغان آرد ، مرا پاییز

که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم

چو گرید های های ابر ِ خزان ، شب ، بر سر ِ زندان

به کنج ِ دخمه من هم های های دیگری دارم

عجایب شهر ِ پر شوری ست ، این قصر ِ قجر، من نیز

درین شهر ِ عجایب، روستای دیگری دارم

دلم سوزد، سری چون در گریبان ِ غمی بینم

برای هر دلی ، جوش و جلای دیگری دارم

چو بینم موج ِ خون و خشم ِ دلها ، می بَرَم از یاد

که در خون غرقه ، خود خشم آشنای دیگری داری

چرا ؟ یا چون نباید گفت ؟ گویم ، هر چه باداباد!

که من در کارها چون و چرای دیگری دارم

به جان بیزار ازین عقل ِ زبونم ، ای جنون، گُل کن

که سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارم

بهایی نیست پیش ِ من نه آن مُس را نه این بَه را

که من با نقد ِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم

دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند

حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم

خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد

ولیکن من برای خود ، خدای دیگری دارم

ریا و رشوه نفریبد ، اهورای مرا ، آری

خدای زیرک بی اعتنای ِ دیگری دارم

بسی دیدم " ظلمنا " خوی ِ مسکین " ربنا" گویان

من ما با اهورایم ، دعای دیگری دارم

ز "قانون" عرب درمان مجو ، دریاب اشاراتم

نجات ِ قوم خود را من " شفای " دیگری دارم

بَرَد تا ساحل ِ مقصودت ، از این سهمگین غرقاب

که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم

ز خاک ِ تیره برخیزی ، همه کارت شود چون زر

من از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارم

تملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست ، بینا شو

بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم

همه عالم به زیر خیمه ای ، بر سفره ای ، با هم

جز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارم

محبت برترین آئین ، رضا عقد است در پیوند

من این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارم

بهین آزادگر مزدشت میوه ی مزدک و زردشت

که عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارم

شعورِ زنده این گوید ، شعار زندگی این است

امید ! اما برای شعر ، رای دیگری دارم

سنایی در جنان نو شد ، به یادم ز آن طهوری می

که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم

سلامم می کند ناصر ، که بیند در سخن امروز

چنین نصرٌ من اللهی لوای دیگری دارم

مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا

فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم

نصیبم لاجرم باشد ، همان آزار و حرمانها

همان نسج است کز آن من قبای دیگیر دارم

سیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعود

هر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارم

سیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیست

اگرچ این بار تهمت ز افترای دیگری دارم

چه باید کرد ؟ سهم این است ، و من هم با سخن باری

زمان را هر زمان ذ َمّ و هجای دیگری دارم

جواب ِ های باشد هوی - می گوید مثل - و این پند

من از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم

 

 

 

 

8. شاعر: مولانا

 

اي باغبان اي باغبان آمد خزان آمد خزان

بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

 

اي باغبان هين گوش كن ناله درختان نوش كن

نوحه كنان از هر طرف صد بي‌زبان صد بي‌زبان

 

هرگز نباشد بي‌سبب گريان دو چشم و خشك لب

نبود كسي بي‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران

 

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و مي‌كوبد قدم

پرسان به افسوس و ستم كو گلستان كو گلستان

 

كو سوسن و كو نسترن كو سرو و لاله و ياسمن

كو سبزپوشان چمن كو ارغوان كو ارغوان

 

كو ميوه‌ها را دايگان كو شهد و شكر رايگان

خشك است از شير روان هر شيردان هر شيردان

 

كو بلبل شيرين فنم كو فاخته كوكوزنم

طاووس خوب چون صنم كو طوطيان كو طوطيان

 

خورده چو آدم دانه‌اي افتاده از كاشانه‌اي

پريده تاج و حله شان زين افتنان زين افتنان

 

گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر

چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان

 

جمله درختان صف زده جامه سيه ماتم زده

بي‌برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان

 

اي لك لك و سالار ده آخر جوابي بازده

در قعر رفتي يا شدي بر آسمان بر آسمان

 

گفتند اي زاغ عدو آن آب بازآيد به جو

عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان

 

اي زاغ بيهوده سخن سه ماه ديگر صبر كن

تا دررسد كوري تو عيد جهان عيد جهان

 

ز آواز اسرافيل ما روشن شود قنديل ما

زنده شويم از مردن آن مهر جان آن مهر جان

 

تا كي از اين انكار و شك كان خوشي بين و نمك

بر چرخ پرخون مردمك بي نردبان بي نردبان

 

ميرد خزان همچو دد بر گور او كوبي لگد

نك صبح دولت مي‌دمد اي پاسبان اي پاسبان

 

صبحا جهان پرنور كن اين هندوان را دور كن

مر دهر را محرور كن افسون بخوان افسون بخوان

 

اي آفتاب خوش عمل بازآ سوي برج حمل

ني يخ گذار و ني وحل عنبرفشان عنبرفشان

 

گلزار را پرخنده كن وان مردگان را زنده كن

مر حشر را تابنده كن هين العيان هين العيان

 

از حبس رسته دانه‌ها ما هم ز كنج خانه‌ها

آورده باغ از غيب‌ها صد ارمغان صد ارمغان

 

گلشن پر از شاهد شود هم پوستين كاسد شود

زاينده و والد شود دور زمان دور زمان

 

لك لك بيايد با يدك بر قصر عالي چون فلك

لك لك كنان كالملك لك يا مستعان يا مستعان

 

بلبل رسد بربط زنان وان فاخته كوكوكنان

مرغان ديگر مطرب بخت جوان بخت جوان

 

من زين قيامت حاملم گفت زبان را مي هلم

مي نايد انديشه دلم اندر زبان اندر زبان

 

خاموش و بشنو اي پدر از باغ و مرغان نو خبر

پيكان پران آمده از لامكان از لامكان

[ پنجشنبه نهم آبان 1392 ] [ 22:27 ] [ فهیمی ]
فصل پاییز بر خلاف  اسمش در روستای جمیزقان رنگ و بویی دیگر دارد و قسمت عظیمی از قشنگیهای روستاست

چون درختان رنگین کمان خود را بر روی زمین می گسترانند و خشش خش برگها زیر پای شهر نشینها که صدای بوقهای ممتد را شنیده اند لذت بخش هست

[ دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 ] [ 6:49 ] [ فهیمی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جمزقان یک روستای آباد و سبز است و به منزله نگینی در کویز استان قم میباشد.و کمتر کسی باور می کند که در قم چنین بهشتی کشف شده باشد
اری وقتی کنار جوی ها و رودخانه چشمه سارها قدم می زنی و طراوت و خنکی استشمام می کنی کمتر به فکر دغدغه های روزمره می روی و در کنار مرقد مطهر امامزاده هادی(ع) روح نیز جانی دوباره می گیرد و این موهبت همزمان هست که هم روح و جان خستگی در اینجا می ریزند
امکانات وب